مرد درحال تميز كردن اتومبيل تازه خود بود كه متوجه شد پسر 8 ساله بر روي ماشين

خط مي اندازد مرد با عصبانيت چندين مرتبه ضربات محكمي بر دستان كودك زد بدون

اينكه متوجه آچاری كه در دستش بود شود در بيمارستان كودك انگشتان دست خود را

از دست داد کودک پرسيد : پدر انگشتان من كي دوباره رشد مي كنند ؟ مرد نمي توانست

 سخني بگويد ، به سمت ماشين بازگشت و شروع كرد به لگد مال كردن ماشين وچشمش

 به خراشيدگي كه كودك كرده بود خورد كه نوشته بود ( دوستت دارم پدر !)

روز بعد مرد خودكشي كرد...!!

هنگام افطار شخصی پرخور با یک نا بینا هم سفره شد. 

از قضا نابینا مجال خوردن به پرخور نمی داد.

هنگام رفتن پرخور به صاحب خانه گفت : " حاج آقا ! خانه ی احسانت آباد !

من امشب دو دفعه از تو شاد شدم .

اولین بار به خاطر اینکه من را با نابینایی هم سفره کردی و چنین اندیشیدم که به

 کمال خواهم خورد !

دوم بار پس از فارغ شدن از خوردن، شاد شدم بدان سبب که این نابینا من را نخورد!!!!

یاد دارم در غروبی سرد سرد     می گذشت از کوچه ی ما دوره گرد 

داد میزد کهنه قالی می خرم     دست دوم جنس عالی می خرم    کاسه و ظرف سفالی می خرم   

اشک در چشمان بابا حلقه بست        عاقبت آهی کشید بغضش شکست

اول ماه است و نان در سفره نیست       ای خدا شکرت ولی این زندگیست..!؟؟؟

بوی نان تازه هوشش برده بود          اتفاقا مادرم هم روزه بود 

خواهرم بی روسری بیرون دوید       گفت: آیا سفره خالی می خرید؟؟