یاد دارم در غروبی سرد سرد می گذشت از کوچه ی ما دوره گرد
داد میزد کهنه قالی می خرم دست دوم جنس عالی می خرم کاسه و ظرف سفالی می خرم
اشک در چشمان بابا حلقه بست عاقبت آهی کشید بغضش شکست
اول ماه است و نان در سفره نیست ای خدا شکرت ولی این زندگیست..!؟؟؟
بوی نان تازه هوشش برده بود اتفاقا مادرم هم روزه بود
خواهرم بی روسری بیرون دوید گفت: آیا سفره خالی می خرید؟؟![]()
+ نوشته شده در دوشنبه ۳ اسفند ۱۳۸۸ ساعت 14:5 توسط DĄNGĕříōš
|