هنگام افطار شخصی پرخور با یک نا بینا هم سفره شد. 

از قضا نابینا مجال خوردن به پرخور نمی داد.

هنگام رفتن پرخور به صاحب خانه گفت : " حاج آقا ! خانه ی احسانت آباد !

من امشب دو دفعه از تو شاد شدم .

اولین بار به خاطر اینکه من را با نابینایی هم سفره کردی و چنین اندیشیدم که به

 کمال خواهم خورد !

دوم بار پس از فارغ شدن از خوردن، شاد شدم بدان سبب که این نابینا من را نخورد!!!!