هنگام افطار شخصی پرخور با یک نا بینا هم سفره شد.
از قضا نابینا مجال خوردن به پرخور نمی داد.
هنگام رفتن پرخور به صاحب خانه گفت : " حاج آقا ! خانه ی احسانت آباد !
من امشب دو دفعه از تو شاد شدم .
اولین بار به خاطر اینکه من را با نابینایی هم سفره کردی و چنین اندیشیدم که به
کمال خواهم خورد !
دوم بار پس از فارغ شدن از خوردن، شاد شدم بدان سبب که این نابینا من را نخورد!!!!![]()
+ نوشته شده در پنجشنبه ۶ اسفند ۱۳۸۸ ساعت 10:54 توسط DĄNGĕříōš
|