چهار دیواری......
من یک چهار دیواری دارم
و همسایه هایی...
پسر همسایه مدام با صدای بلند با تلفن صحبت می کند
و دختر همسایه با صدای بلند تلویزیون نگاه می کند
و نوه هابی همسایه با صدای بلند بازی میکنند
در چند قدمی چهار دیواری ام برجی می سازند
و چند قدم آن طرف تر ازدحام و جنجالی دیگر...
و من در این شلوغی و هیاهو
تنها در چهار دیواری ام
به دنبال خود می گردم
که مدتی است نا پیدا ست
انگار سالیان است که نیست!
مدت ها گذشت تا دوباره در کنج خلوتم یافتمش!
ووقتی که خدا را حس کردم دیگر خود را فراموش کردم !
و حالا خدا در چهار دیواری من حضور دارد
با من
منی که دیگر "من" نیست
من یک چهار دیواری دارم
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۶ شهریور ۱۳۸۸ ساعت 14:24 توسط DĄNGĕříōš
|