با آرامش از دنیا رفته بود. پرستار بسیار ناراحت شد و از

مستخدمان بیمارستان خواست که مرد را از اتاق خارج کنند . مرد دیگر تقاضا کرد که

تختش را به کنار پنجره منتقل کنند .پرستار این کار را کرد و سپس پس از اطمینان از راحتی

 مرد اتاق  را ترک کرد.

آن مرد به آرامی و با درد بسیار خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای

بیرون از پنجره بیاندازد سرانجام  او می توانست دنیا را به چشمان خود ببیند اما در کمال

 تعجب با دیواری مواجه شد !

مرد پرستار را صدا زد و پرسید که چه چیزی هم اتاقیش را وادار می کرد تا چنین مناظر دل

 انگیزی را برای او توصیف کند؟ پرستار پاسخ داد شاید او می خواست به تو قوت قلب بدهد ،

چون آن مرد اصلا نابینا بود و حتی نمی توانست  همین دیوار را ببیند