- نه خودم این طور فکر میکنم

- ولی تو خیلی شیرین و دوست داشتنی هستی!!

- راست میگی؟

- از ته قلبم میگم

دختر کوچولو بلند شد  لبخندی به پیرمرد زد و به طرف دوستاش دوید  شاد شاد.

چند دقیقه ی بعد پیرمرد اشکهاش رو پاک کرد  کیفش رو باز کرد عصای سفیدش

رو بیرون آورد و رفت!!!