...امید...
- نه خودم این طور فکر میکنم
- ولی تو خیلی شیرین و دوست داشتنی هستی!!
- راست میگی؟
- از ته قلبم میگم
دختر کوچولو بلند شد لبخندی به پیرمرد زد و به طرف دوستاش دوید شاد شاد.
چند دقیقه ی بعد پیرمرد اشکهاش رو پاک کرد کیفش رو باز کرد عصای سفیدش
رو بیرون آورد و رفت!!!![]()
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۸۸ ساعت 15:21 توسط DĄNGĕříōš
|