کوهنوردی که در کار خود بسیار مهارت داشت و توانا بود روزی به بالای کوهی به انگیزه ی فتح آن قله رفته بود. مسافت زیادی را پیموده بود و هوا کم کم تاریک شده بود و کوهنورد تقریبا نزدیک قله بود که ناگهان طناب از دستش رها میشود و او شروع به سقوط می کند و از زنده ماندنش نا امید میشود و احساس ترس میکند که ناگهان احساس سنگینی میکند و گویی سقوطش متوقف شده  بود. او میان زمین و آسمان به وسیله ی طناب آویزان مانده بود و در تاریکی شب جایی را نمی دید  که ناگهان از ته دل فریاد کشید: ((خدایا...کمکم کن!)) در همین حال ناگهان صدایی از آسمان آمد که : (( طنابت را ببر)) ولی کوهنورد نتوانست این کار را بکند و ترسید وطناب را با دستانش محکم چسبید. 

صبح امداد هوایی برای نجات کوهنورد به محل حادثه اعزام شدند ولی او جان خود را از دست داده بود /در گزارشهای آنان این چنین نوشته بود: (( کوهنورد از طنابی آویزان یخ زده بود و دو دستش را سفت از طناب گرفته بود در حالی که فقط یک متر از زمین فاصله داشت..!!))